|
|
|
|
|
غروب جمعه پائیز می آید
هزاران برگ پاییزی لباس زرد خود بر تن به زیر گامهای عابری خسته خزان و خشکی خود را به نجوا باز می گویند غروب جمعه پاییز و چشمانی که تا باریدنش تنها به قدر یک بهانه فاصله باقیست یکی آمد کلید قفل لب های مرا آهسته بر دارد ولی من این سکوتم آخرین سرمایه ام را با کسی قسمت نخواهم کرد به تنهایی قسم دلتنگ دلتنگم میان آسمان دلگرفته با دل تنگم فقط یک پنجره راه است غروب و جمعه و پاییز!!!!!!!!!! عجب ترکیب دلتنگی ....... ولی من خسته ام از حس تنها یی مرا با غم حسابی نیست مرا با غصه کاری نیست دلم می خواهد از فردا رها سازم خودم را از غم و دلتنگی و تشویش من از شنبه خودم را دوست خواهم داشت و با این جسم و روحم مهربانی ها که خواهم کرد و از یکشنبه با مردم قراری تازه خواهم داشت تبسم هدیه خواهم کرد و دستانی که می بخشند دوشنبه با خدا من عهد می بندم برایش بنده ای باشم همانجوری که می خواهد سه شنبه مهربانی هدیه خواهم کرد و می بخشم تمام آن کسانی را که من را سخت آزردند و در چارشنبه این هفته زیبا که می آید خدا را بر تمام داده هایش شکر خواهم گفت ودر پنجشنبه از دنیا و هر چیزی که دارم شاد خواهم شد با رضایت زنده خواهم بود با سخاوت مهر خواهم داد با سعادت بهره خواهم برد ولی این لحظه را امروز را آخر چه باید کرد؟ کاش میشد از همین امروز من دنیای خود را تازه می کردم که می دانم ردای حزن را من بر غروب جمعه ی پاییز پوشاندم و چیزی جز همین احساس در اندیشه ها مان جا نمی ماند که باید من رها سازم ز خود این باور تاریک خود را کنون باید همین امروز این لحظه در غروب جمعه ی پاییز بر خیزم و دنیای خودم آنگونه ای سازم که می خواهم که در دنیای من جز من کسی را قدرت تغییر کاری نیست توانستن چه حس ناب و زیبایی سلام ای باور روحی ز جنس روح یکتا خالق پاک خداوندی سلام ای خالق دنیای من ای من تبسم قفل لبهای مرا بگشود و اینک آن بهانه تا ببارد چشم نمناکم و می بارد به روی این دل روشن کنون یک پنجره تا آسمان باز است تن عریان کوچه همچنان خشک است هزاران برگ پاییزی به خشکی گوشه ی دیوار می لغزند هزاران شکر انسانم نه برگی خشک در دستان باد سرد پاییزی غروب جمعه ی پاییز و امیدم به فردایی که می آید....
|
||
|
|
|
|
|
من نشاني از تو ندارم،اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار به حوالي بي کسي ام قدم بگذار ... خيابان غربت را پيدا کن وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو... کلبه ي غريبي ام را پيدا کن کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام... در کلبه را باز کن به سراغ بغض خيس پنجره برو حرير غمش را کنار بزن... مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق در عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته ام ....
|
||