|
|
|
|
|
منتظر نباش که شبی بشنوی
از این دلبستگی های ساده دل بریده ام! که عزیز بارانی ام را در جاده ای جا گذاشتم! یا در آسمان به ستاره ی دیگری سلام کردم! توقعی از تو ندارم! اگر دوست نداری در همان دامنه ی دور دریا بمان! هر جور راحتي! باران زده ي من! همين سوسوي تو از آن سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهايي ام كافي است! من كه اينجا كاري نمي كنم! فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم.
|
||